سلام سلام سلام
آذین گل ما دیروز 50 ماهه شد ومن هنوز وقت نکردم یه آپ جدید بذارم.بهرحال :
50 ماه پیش چنین دیروزی چنین دیروز دل افروزی
آذین جونم دنیا اووووووووووووووووووووومد

ما هستیم ولی وقت آپ کردن نداریم.اومدم بگم که تا تولد 4 سالگی قندعسلمون فقط 13 روز مونده.خودش از دوماه قبل پیگیر بود که پس تولدم کی میشه؟ چون ماهها رابه ترتیب بلده،بهش گفتم تیر که تموم بشه بعد مرداد وبعدشهریورمیشه که 29 شهریور تولدته.یه مدت هرروز میپرسید مامان تیر تموم شد؟گفتم بریم مالزی وبرگردیم تمومه .بعدازسفر هم پیگیر مرداد بود که تقویم رومیزی رابهش نشون دادم وگفتم این صفحه مرداده ،هروقت تموم بشه ورق بزنیم میشه شهریور.بدین ترتیب برای همه توضیح میداد که یه صفحه ورق بزنیم شهریوره.وحالا که شهریور شده ،چون یکشنبه ها توی مهد عموموسیقی دارن که مبنای محاسبات ماشده ..دوباردیگه عموموسیقی بیادمهد، تولدته.بهرحال شدیدا لحظه شماری داره میکنه.خانوم درخواست کردن هم توی مهد تولد بگیریم وهم توی خونه.تولد مهد 27 شهریور به صورت گروهی برگزار میشه که هزینه اش راهم البته میگیرند!تولد خونه را هم به خاطراینکه پنج شنبه شب باشه،احتمالا بیست وچهارم برگزارمیکنیم.نمیدونم چه موقع برسم گزارشی از سفرهایی که داشتیم وتولدی که درراهه بنویسم!!برای همین دیگه قول نمیدم

درمیان دستهایت عشق پیدا می شود
زیر باران نگاهت نسترن وا می شود
با عبور دعاها از گوشه لبهای تو
مهربانیهای قلبت خوب معنا می شود
بهترین تبریکها را در خوشگل ترین کادوهای آرزو پپیچیده وبا برچسب سلامت به آدرس زیباترین گلهای بهاری تقدیم وجود مادر مهربانم ومادرشوهرعزیزم وتمامی مادران دوست داشتنی مینمایم. روزتون مبارک
سلام سلام سلام
ضمن عرض تبریک مجدد سال نو وباآرزوی بهترینها برای همه دوستان درتمامی ایام
۴ روز قبل در٢۵ فروردین ماه وبلاگ آذین نازی(قندعسل)سه ساله شدکه منجربه آشنایی بادوستان بسیارخوبی دراین دنیای مجازی گردید.واما امروز دخمل گلمون ۴٣ ماهه گردیدوبازهم اون شعر معروف:
۴٣ماه پیش چنین روزی چنین روز دل افروزی
آذین جونم دنیا اووووومد میون بچه ها اووووومد
همگی بگید مبارک تولدش مبارک























































دستان پرنوازش بهار ، طبیعت خفته را از خواب بیدارمی سازد، و زمین و درخت رازهای رنگارنگ و عطرآگین خویش را نثار نگاه ما می کنند. در سال جدیدخورشیدی، سبزی ، شادی ، کامیابی و بهروزی همگی دوستان و آشنایان را از درگاه ایزد منان آرزومندم .
مثل همیشه به نگارش فهرست وار! شرح حال دخترم میپردازم.باتوضیح اینکه چون شیرین زبونیهاشو قبلا باتاریخ پیش نویس کردم،ترجیح میدم دراینجا هم با تاریخ به ثبت برسونم.
3/10/89 - رفت نشست پشت رول و مثلا سوئیچ را چرخوند،درحالیکه فرمون را میچرخوند،گفت :چرانمیره جلو؟!خیلی دوست داره رانندگی یادبگیره.توی راه رفتن معمولیش یا موقع دورچرخه سواری هم از اصطلاحات دنده عقب ،دوربرگردون ،بپیچ سمت راست وچراغ قرمزه هم زیاداستفاده کنه.
5/10/89
- تلفنی به مامان جون و باباجون:آقامرتضی چه خبر؟عموحمید چه خبر؟آقای جابری چه خبر؟(آقامرتضی وعمو حمیدنزدیک خونه مامان اینا سوپرمارکت دارن که وقتی میریم اونجا،آذین مشتری پر و پا قرصشونه (غرص یا قرص؟؟!!)-آقای جابری هم ازدوستان خانوادگی بسیار صمیمی)
- بعدازظهرکه خونه بودیم وهوس کیوی کرده بود،گفت :به بابا مسیج بده .بنویس رضا تهرانی کیوی بخر.
- رفتیم مغازه یه بسته نون جو نان آوران برداشتم که پولشو حساب کنم.میگه: مامان تاریخ گذشته س!
7/10/89 - موقع بازی با آشپزخونه اسباب بازیش که تقریبا همه چی داره،به باباش میگه :یه گاربرام بخر که آتیش داشته باشه.باباش هم گازشو که باباتری کارمیکنه وشعله هاش چراغ داره وصدای قل قل(باضمه)هم میده ،بهش نشون داد.آذین گفت :نه اون آتیش نیست ،برقه.
9/10/89 - وایت بردش توی خونه گم شده بود.بعداز کمی گشتن گفت:من داره اعصابم خرد میشه-داره کمرم میشکنه!!
10/10/89
- احوالپرسی تلفنی با باباجون:کمرت خوب شده؟باباجون گفت :بهتره.وآذین:الهی شکر
- - وقتی پیچ گوشتی را بعداز مدتها دید،به دایی محسن که توی اتاق خودش بود،گفت:دایی محسن یادته یادته کوچولو بودم اینجا ارگمو درست کردی؟

21/10/89
- خونه خاله منیژه بعد ازاینکه ظرفا شسته شد،به خاله گفت:میخوام ظرفا راخشک کنم.خاله برای پایان دادن قضیه گفت:مارسم نداریم ظرفا راخشک کنیم.آذین سریع جواب داد:مارسم داریم
- وقتی تلفنی داشت با بابایی صحبت میکرد،بهش گفتم بگو بامامانی تشریف بیارین خونمون.باخنده میگه :شما تشریف نیارین!
- وقتی دوران نقاهت بیماری سرماخوردگی راطی میکرد،مامانی بهش گفت:بهتر شدی .جواب داد:نه هنوز ،ببین سرفه میکنم وبعدهم سرفه کرد.
22/10/89
- - سرچهار توی ماشین هستیم وچراغ قرمزه.حوصله اش سررفته ومیگه :ا (باکسره) چراسبز نمیشه .سبزشو دیگه!

- - موقع ردشدن از جلوی پمپ بنزین میگه :بابا جا داری بنزین بزنی.

- - شب موقع مسواک کردن دندوناش خمیردندون را میخورد.بهش اخم کردم .باخنده میگه:خانم مربیمون گفته:کلو واشربوا ولا تسرفوا بخورید وبیاشامید منم دارم میخورم دیگه !!!!!!

- - وقتی عمه اش میخواست تلفنی باهاش صحبت کنه ،حرف نمیزد.فقط گفت :زبونمو موش خورده.

6/11/89- موقعیکه ازجلوی مغازه لوازم التحریر که پراز کارتهای رنگارنگ بود، ردمیشدیم گفت: مامان به نظرت از اون کارتا برای تولدم بخرم.
(به نظرت زیاد استفاده میکنه-موقع مهمونی رفتن درمورد لباس پوشیدن)
7/11/89- وقتی بعدازمدتها سوزن را روی قرقره نخ دید،با وحشت گفت :مامان سازون!(سوزن)وبعدخودش خنده ش گرفته بود.
8/11/89 - باباش به کثیف شدن ماشین خیلی حساسه.وقتی بیسکویت ازدستش افتاد ،باحفظ خونسردی به باباش گفت:رضاجون! بیسکویت افتادتوی ماشین
(کلمه جون را در اینگونه مواقع به کارمیبره)
19/11/89
- وقتی از جلوی شعبه ب ا ن ک ص ا د ر ا ت رد میشدیم گفت: با ن ک ص ا د ر ا ت ای ران در خدمت مامان الهام!
- - وقتی باباش اومد خونه ،بهش گفت:بابا مامان سفارش چوب شور داد؟؟

21/11/89
- پیراهن صورتی به قول خودش لختی راتنش کرد.چون هوا سردبود،خیلی وقت بود اونجوری لباس نپوشیده بود.توی آینه که خودشو دید،گفت:ایشالله ایشالله من عروس بشم.گفتم:کی دامادبشه؟ گفت: بابا رضا گفتم : پس من چی؟ گفت:مامان توی آشپزخونه غذادرست کنه!!
- دوست داییش که اسمش حجت هست،تلفنی باآذین چندبارصحبت کرده بود وآذین خیلی خوشش اومده بود.یه شب بالاخره ازنزدیک دیدش وظاهرا توقع دیگه ای داشت.فرداش گفت:من حجت دخترمیخوام نه پسر!
گفتم پس حجت را دوست نداری؟ گفت:دوسش دارم ولی خجالت میکشم.
28/11/89- من توی آشپزخونه بودم که درحال دویدن توی سالن ،ظاهرا پاش به فرش گیر کردو افتاد زمین.درحال گریه کردن و بادعوا بهم گفت: خوب جلومو نگاه کن!
(میگن باباش کوچیک بوده هم هراتفاق بدی که خودش عاملش بوده، مینداخته گردن بقیه)
29/11/89 - میگم :کجایی؟ جواب داد:مشغول تمیزکردن تلویزیونم.
30/11/89 - با عمه ش صحبت از رفتن به استخربود،علیرضا پسر 10 ساله عمه به مامانش گفت منم میتونم باشما بیام استخر؟آذین سریع گفت:علی من لباسمو میدم بپوشی؟ وادامه داد:موهاتو کچل کنیم؟ ،آبروریزی میشی!
4/12/89 - درحالیکه روی مبل ایستاده بودوزنگ ورزش مهدکودک راتکرار میکردخطاب به بابایی ومامانی:بابایی ومامانی روی مبل استندآپ((standupکنید!
14/12/89 - درمورد غذاهای مهدکودک ازش نظرخواهی میکردم،گفت: همه رادوست دارم ،فقط یه ذره سوپ نارنجیش! بدمزه س.
تا سال دیگه خداحافظ
راستی درآستانه سال نو ودرروز 29 اسفندماه آذین جون 42 ماهه میشه .پس با یک روز تعجیل میگیم:
42 ماه پیش چنین روزی چنین روز دل افروزی
آذین جونم دنیا اووووومد میون خانوما اوووومد
همگی بگید مبارک تولدش مبارک































خوش وخرم باشید















... پيام هاي ديگران() link ۱۱:٥٩ ق.ظ - ۱۳۸٩/۱٢/٢۸ - قندعسل
سلام
اینقدربدقول شدم که بدون هیچ مقدمه ای وبسیار مختصربه نوشتن شرح حال دخملم میپردازم.
مهدکودکی که آذین را میذاشتم ، از لحاظ آموزشی درسطح بالایی نبود.البته ناگفته نماندکه توی اون مهدکودک ازنظرتغذیه ومراقبت از بچه ها بسیارعالی بودندومربیها هم خیلی آذین را دوست داشتند.اونقدرآذین بااونا صمیمی شده بود که پنج شنبه جمعه هم دوست داشت بره مهد.بهرحال شروع به سرچ کردم تا یه مهدکه هم شرایط آموزشی خوبی داشته باشه وهم از نظر رفت وآمد توی مسیر خونه تا محل کارم باشه،پیداکنم.بالاخره پس ازجستجوهای فراوان ودیدن چند مهد،ازطریق اعظم جون مامان سپهرعزیزم با مهدکودک سیمای فرشتگان آشنا شدم وبالاخره از24 شهریور ماه دختر گلم را راهی مهدجدید کردم.هم برای خودم وبیشترازاون برای آذین پذیرش محیط جدید خیلی سخت بود.روزاول ودوم خودم باهاش رفتم سر کلاسشون ومثل بچه ای که تازه وارد مهد شده باشه ،حاضرنبودازمن جدا بشه.مربی با نشون دادن وسایل بازی وسرگرم کردنش با اونها تونست توجهش راکمی جلب کنه ومن بعد از دوساعت از مهد خارج شدم.روزهای بعدهم همچنان به سختی میرفت.شبهاتوی خونه مرتبا درخواست میکردکه بریم مهددلارام.ازطرفی هم مدیرومربیهای مهدقبلی چندین بارتماس گرفتندکه حاضرهستندهر گونه شرایطی ما بگیم برامون فراهم کنندتاآذین دوباره به اونجا برگرده.دلم برای کمک مربیش هم خیلی سوخت.درحالیکه بغض کرده بود،میگفت:وقتی صبحها آذین میومد مهد،خیلی انرژی میگرفتم.ازاینجا نبریدش. ولی من ازماههاقبل تصمیم خودم راگرفته بودم وباید سختیها راتحمل میکردم.باتوجه به اضطرابی که درآذین ایجادشده بود،خیلی نگران شده بودم و بعد از صحبت بامشاوره ودادن توضیحات لازم به آذین وگرفتن جایزه ازطرف مهدجدیدکمی آروم شدیم.بعداز یک هفته که خود م آذین رابه مهدمیبردم ،بایددیگه براش سرویس میگرفتم تا خودم هم بتونم به موقع سرکارم برسم.برای اینکه آذین با راننده سرویسش آشنا بشه واطمینان کافی بدست بیاره،یک هفته خودم باسرویس تا مهدمیرفتم وآذین راتحویل میدادم....بعدازیک هفته آذین راضی شد که من وسط راه پیاده بشم وبقیه مسیر را خودش با سرویس بره.پس از چندروز ودادن جایزه از طرف راننده سرویس، خانوم دیگه راضی شدند به تنهایی سوارماشین بشه وبه مهدبره.ولی بچم تایکی دوماه اول توی بازیها وصحبتاش همچنان اسم بچه ها ومربی های مهدقبلی رامیگفت ومنوغصه دارمیکرد. به توصیه مشاورهم مانبایدتامدتها حرفی از مهدقبلی میزدیم.جالب بودبهش میگفتم بایدبری مهدسیمای فرشتگان تیه عالمه شعرای خوب یاد بگیری.بعدهرموقع که دلتنگ مهدقبلی میشد،میگفت مامان برم مهددلارام، شعرای زیاد یادمیگیرم. بالاخره دوماه بعد که دیگه بامهدجدید خوگرفته بود،یه روزپنجشنبه به آذین گفتم که بریم مهددلارام وسایلتو بگیریم .خیلی خوشحال شد.وقتی رفتیم اونجا،اولش که خجالت میکشیدوپشت من قایم میشد.کم کم باهاشون کمی صحبت کرد.چون اونروز پنجشنبه بود،خوشبختانه مهدخلوت بودوهمه دوستای قدیمیش نبودند.حاضرنشدازمن جدا بشه.یه مربی جدید هم اومده بودکه چون آذین رانمیشناخت ،باهاش صحبتی نکردوآذین خوشش نیومد.ازاونروز هروقت میپرسیدیم آذین دوست داری بری مهد دلارام؟میگفت نه اونجامربی جدید اومده ،دوسش ندارم.واین چنین شد که دیگه مهدجدید راپذیرفت.من ازهمینجا مجددا از اعظم جون هم بسیارممنونم که توی اون مدت خیلی منو همراهی میکردوباپیگیریهای خودش درمورد رضایت من از مهد، بهم آرامش میداد.
برای اینکه بدقول نشم نه قول عکس میدم ونه ایجاد سریع پست جدید!پس تا بعد...........
... پيام هاي ديگران() link ۱:٥۱ ب.ظ - ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ - قندعسل
سلام سلام سلام
امیدوارم بعدازنوشتن این پست وپست بعد بتونم شیرین زبونیهای قندعسلم را به روز به ثبت برسونم.پس بازهم برمیگردیم به 4- 5 ماه قبل این روزا:
- موقع پخش بازیهای فوتبال جام جهانی ،وقتی بازیکنان در ابتدای بازی می ایستادند تا سرود کشورشون رابخونند،آذین میگفت:میخواند "ای ایران" بخونند؟(ای ایران ای مرز پرگوهر،ای خاکت....)این سرود را توی مهدیادگرفته بود.
- وقتی آقای اصغری کارشناس هواشناسی میومد،میگفت این آقا فرزاده(پسرعمه باباش)وکمی که بزرگترشد،میگه آقا فرزادنیست،شکلشه
-عاشق فیلمهای اکشن و پلیسیه.ازجمله:کبری 11،نقابدار وهرفیلمی که ماشینها باسرعت میرند.یه شب که داشت تلویزیون نگاه میکرد،بی مقدمه پرسید:مامان من بزرگ بشم میتونم رانندگی بکنم؟ درضمن دنده،ترمزدستی، قفل مرکزی، بالابرشیشه ها،برف پاک کن،باک بنزین،کارت سوخت،مدارک ماشین،بوق،انتخاب trackبعدی روی ضبط ماشین راهم میدونه.جدیدا هم درمسافرتهاعاشق اینه که بره پشت شیشه عقب بخوابه.(مامانش هم کوچیک بود ، میرفت اون پشت).چندروزقبل میگفت:بابا برام یه ماشین کوچولو بخر،بتونم رانندگی کنم.دنده ش سفت نباشه.فرمونش بچرخه.

- برای فرارازکوتاه کردن ناخن ،بهم گفت:هفته دیگه کوتاه کن. - اونقدرحواس جمعی داره که اصلا نمیشه سرش کلاه گذاشت.اگه با باباش بخواهیم رمزی صحبت کنیم،درمورد مسائلی که مربوط به خودشه،زودمتوجه میشه.در مسافرت ،توی جاده به هوای رفتن به رستورانهای بین راه ،زودترازموعد اعلام دستشویی میکنه.من هم که میدونم خبری نیست ،جدی نمیگیرم.اونروز یه باراعلام کردومن چیزی نگفتم.نیم ساعت بعد بابا با اشاره ازمن پرسید کاری نداره؟گفتم :شایدWC وآذین که اولین باربوداین کلمه راشنیده بودگفت:ج ی ش دارم ج ی ش دارم!!! - وقتی که مادربزرگ مهربون ودوست داشتنی باباش در 13 شهریور فوت شد،که البته همه رامتاثرکردوهنوزجاش خیلی خالیه،تا زمان برگزاری مراسم چهلم ،خبری از موسیقی وcd نبود.اوایل برای آذین قابل قبول نبود.ولی کم کم عادت کرد.میگفت بی بی رفته پیش خدا.اون بالاها.توآسمونا. نباید cd بذاریم.یکی از اون روزا که موقع رفتن به مهدسوارسرویس شده بود،(ماجرای تغییرمهد وسرویس در پست بعدی)وقتی اومدیم خونه ازش پرسیدم:آقای کاظمی آهنگ گذاشت؟گفت :نه وادامه داد:به آقای کاظمی گفتم آهنگ نذار،چون بی بی نیست بایدقرآن گوش بدیم.وقتی برگرده آهنگ میذاریم.(البته ظاهرا توی دلش گفته بود.چون وقتی سوارسرویس میشه موش میشه).شب عاشورا رفته بودیم خونه زن عمو(عموی عزیزم سال 79 فوت شدن).آذین بغل دایی محسن بود .دایی عکس عمو را بهش نشون دادوگفت:این عموی منه.آذین گفت:پس کجاست؟دایی:رفته پیش خدا.آذین:مثل بی بی من؟ - واما دوسه ماهی هست که روزهای هفته را یادگرفته ومیدونه که من پنج شنبه ها سرکارنمیرم.وشبها ازمن میپرسه:مامان امروز پنج شنبه س(منظورش فرداس)وروزهایی که دلش نمیخواد بره مهدکودک.میگه:خب پنج شنبه باشه .نریم مهدکودک.بمونیم خونه.میگم :بمونیم خونه چی کارکنیم؟میگه :از خواب بیدار شیم.صبحانه بخوریم.تخم مرغ آب پز باچایی عسل بخوریم.خاله شادونه ببینیم.بعضی روزها هم میگه مامان سر کارت تعطیل باشه. - ازاشکال نداره ،ایشالله،خدایا شکر هم درمواقع لزوم زیاد استفاده میکنه.




- مفهوم همسر رابه خوبی درک میکنه و خیلی خوب ذوجهای فامیل راتشخیص میده.مثلا میپرسیدم همسر آقاپوریا کیه؟میگفت نداجون.همسرمامان جون؟ باباجون و یا همسردایی مهدی کیه؟ زن دایی و.....
- به کسی یاچیزی که علاقه داره ،کلمه عشق را به کارمیبره.مثلا من عشق کبابم یا فاطمه(دخترداییش)عشق منه.
- یه روز من وآذین خونه بودیم،مشغول بازی بودکه رفتم حمام.وقتی متوجه شد ،اومدپشت درحمام وبهم گفت:من تنهام ،چی کارکنم؟
- یه شب گفتم میخوام به دایی محسن زنگ بزنم.وقتی شماره خونه ش راگرفتم،مشغول بود.بهم گفت چرا زنگ نزدی؟گفتم :تلفنش اشغاله.آذین:پس موبایلشوبگیر.شمارشوداری؟ ومن !!!!
- یه مدت به شکل ورنگ پ ی پ ی ش گیرمیداد:مامان چی خوردم سفت شده؟یا چرا سیاهه؟ درموردسیاهی دیگه یادگرفته بود.خودش سریع میگفت آهن خوردم؟الان هم وقتی ی ب و س ت داره ،ببخشید میشینه سر دستشویی میگه: پ ی پ ی بیا دیگه.وبعد:مامان میوه بخورم،راحت میاد.
برای اینکه یه آپدیت داشته باشم،این پست را بدون عکس میذارم وانشالله دراولین فرصت با یه سری عکس برمیگردم. راستی دخترم دیروز ٣٩ ماهه شد. پس مثل همیشه: ٣٩ ماه پیش چنین روزی چنین روز دل افروزی آذین جونم دنیا اووووومد میون بچه ها اووومد
















همگی بگیدمبارک تولدش مبارک









































عمرتون صدشب یلدا یادتون همیشه با ما
پ.ن:دوبارنوشته های این پست رامرتب وذخیره کردم،روزبعدکه وبلاگ را بازکردم،دیدم بعضی پاراگرافها حذف وبرخی جابجا شده
واااااااای ازدست persianblog





... پيام هاي ديگران() link ۱٠:۳۳ ق.ظ - ۱۳۸٩/٩/۳٠ - قندعسل
سلام سلام سلام
مثل همیشه وباعرض پوزش فراوان،باتاخیر گزارش مختصری از آنچه گذشت ،به استحضارمی رساند:
١- از یکسال قبل پیشنهادات زیادی مبنی بر تراشیدن موی آذین شده بود. بدیهی است که تراشیدن مو باعث پرپشت شدن موها نمیشه.ممکنه فقط کمی تارموضخیمتر از قبل بشه وباعث بشه که موها پر به نظر برسه.
مع الوصف من بازهم از دکترآذین وچند پزشک دیگه نظرخواهی کردم،توی اینترنت سرچ کردم،توی نی نی سایت بخش تبادل نظر،نظرخواهی کردم وبانظرات متفاوتی روبرو شدم.حدود 50 درصدموافق ومابقی مخالف بودند.حسابی گیج شده بودم
ونگران ازاینکه اگر این کار رابکنم ،دخترم چند ماه ازداشتن گل سر محروم میشه ونکنه توی روحیه اش اثر بذاره واگر موهاش را نتراشم،وقتی بزرگ بشه ،منو زیر سوال ببره که چرا این کار رانکردم.
دوراهی خیلی سختی بود.تااینکه یکی از همکارام خبراز تراشیدن موی دخترش دادکه فقط دوماه از آذین بزرگتر بود!!
بهش گفتم من صبر میکنم تا نتیجه را بهم بگه.سه ماه بعدگفت خیلی راضیه ومن هنوز مردد بودم.
درمورد وضعیت روحی دخترش پرسیدم،گفت اوایل براش سخت بود ولی به مرور زمان عادت کرده.اونروز خونه مامان اینا بودیم که مامانم گفت درمورد موی آذین تصمیم گرفتی؟دوباره برای همکارم message فرستادم که مطمئن بشم ،بعداز چندماه هنوز پشیمون نشده؟گفت : نه وبهم اطمینان داد که اینکارو بکنم.اگه نتیجه داشت که چه بهتر.اگه نداشت هم بعدا که بزرگ بشه ،دیگه سرزنشت نمیکنه چراموهامو نتراشیدی تا شاید بهتر میشد!
به قول آذین خلاصه راضی شدم وخودش هم که از چندماه قبل دراین مورد باهاش صحبت کرده بودم ،بارضایت کامل برمسند نشست ودرکمتر از 10 دقیقه بچم کچل شد.وقتی آینه را گرفتیم جلوش ،دست به سرش کشیدوکلی ذوق کردوگفت کچل شدم .مثل آقاجان (پدربزرگ من )شدم.آخه موهای آقاجونم ریخته وچندتارمویی که براش مونده ،سفید شده وبدون مو به نظر میرسه.توی تابستون بیشتر بالباس پسرونه میبردمش بیرون .خوشبختانه ازلحاظ روحی بامشکلی مواجه نشدیم وحتی الان هم دوست داره مجددا موهاش کوتاه بشه.البته به خاطراینه که از شامپو بیشتر درامان باشه.
2-بعداز چند بار نامتوالی برای نگه داشتن آذین بدون پوشک،موفق نشدم پروژه را به اتمام برسونم.چون اصلا راضی نمیشد توی دستشویی یاحتی لگنش کاری انجام بده.من هم کاملا ناامید شده بودم.تااینکه اونروز وقتی بعدازظهررفتم ازمهدکودک بیارمش ،کمک مربی مهربونش(لیلاجون) گفت امروز براش پوشک نذاشتم واز صبح مرتب بردمش دستشویی وابراز موفقیت کرد.بسیار خوشحال شدم.وازهمونروز به مدت یک هفته هرموقع خانوم میرفت دستشویی از 10 دقیقه تا 1ساعت ونیم طول میکشید ، دوتایی توی دستشویی بودیم تا وقتیکه نمیتونست خودش راکنترل کنه و....بهرحال روزهای بسیارسختی راپشت سرگذاشتیم.خداراشکر ازاون موقع هیچ وقت شلوارش راخیس نکرد.حتی نیمه های شب هم بعضی مواقع از خواب بیدارمیشه ومیره دستشویی.ازلگن خرگوشیش هم هیچ موقع استفاده نشدوج ی ش رادر توالت فرنگی وپ ی پ ی را در ایرانی میکنه!(البته جدیدا باهردومورد در هردومکان مشکلی نداره وخودش انتخاب میکنه،کجابره.)
لازم به ذکره که اگه کمکهای لیلا جون نبود،احتمالا هنوز آذین پوشک داشت.
من ازهمینجا اززحمات مربیان خوبش لیلاجون واکرم جون در مهدکودک قبلیش نهایت تشکر رامیکنم وبراشون آرزوی سلامت وخوشبختی میکنم.


چون مثل همیشه وقت ندارم به نوشتن چندتا از جملات وعبارات آذین بسنده میکنم:اینایی که مینویسم مربوط به حدود شش ماه قبله!!!
درآغاز سال نو میگفت: سال نو مبارک .سال خوبی داشته باشید.
تلفن دایی اشغاله.مامان پس موبایلشو بگیر.شمارشو داری؟
الان ،همین الان؟
این cd رادوست ندارم.
وقتی عکس عروسی مارامیبینه،میگیم عکس تو کو؟ میگه :اونموقع آذین جون دنیا نیومده.
زنگ بزن آقادزده بیاد مثلا فاطمه گلی راببره.
توی مهدکودک در مورد خونه مامان جون میگفت:میخوام برم خونه مادربزرگم.
آخه
اشتباهی شد.گردن بند اذیتم میکنه. یادم رفت.میشناسی؟
وقتی توی مهددرموردرفتن به سرزمین عجایب صحبت شده بود،گفته:منم میام .اسممو نوشتم.
هرجا آرم بانک صادرات ببینه درهرسایزی سریعا شناسایی میکنه.داروخانه وپمپ بنزین هم همینطور.آرم بانک راخیلی خوب میکشه.
گوشی منو میگیره میگه میخوام مسیج بدم.الان دیگه منوی message رامیشناسه و پیش من میشینه میگه به کی میخوای مسیج بدی؟چی میخوای بگی؟!!!!!!!
درمورد لباسش:فکرکنی (میکنی)مامانم دوخته؟- نه-مامان جونم دوخته.
مامانیش برای سرگرم کردنش گفت بریم گربه رابزنیم ، سریع گفت براچی گربه رابزنیم.
هوای هم کلاسیهاشو داره.به سامی که داشت با مامانش ازمهد بیرون میرفت گفت سامی بدون تلاه(کلاه) نرو.
من time out شدم.
پس تا بعد

... پيام هاي ديگران() link ۱۱:۳٦ ق.ظ - ۱۳۸٩/۸/٢٥ - قندعسل



